یکی از دلایل بارزش دوری بود
یعنی هر لحظه از خدا شکر میکنم که پیش همیم
وقتی همسر جانم از سرکار میاد کلا پیشش نشستم هرجا میره مثل بچه ها میرم دنبالش
زندگی مشترک میگدره و بالا وبلندی های خودشو داره همسر جان قوی میجنگه و من ستایشش میکننم یه تنه همه مشکلات رو دوشش تحمل میکنه
اقایخونه سه روز بود مریض بود یعنی خونه ما سوت ووکور بود ومنم نگران
از هوای شهرمون بگم که ما که نقل مکان کردیم سمت جنوب کشور فک کنم همتون مشغول خریدن لباس زمستون اما ما شبا با لباس حنک تابستونی و جرات میکنیم شیشه های ماشین بکشیم پایین و کولر خاموش کنیم بگیم چقد خنک شده خبر از شهر خودمون یعنی شمال خبر میرسه بارونه همسرجان میگه واااای دلم بارون ميخواد....
از خونه داری خودم بگم که هی گاهی غر میزنم واااای خسته شدم ....ولی همسر جان خیلی کمک میکنه مخصوصا مهمون باشه همشم تذکر داره خودتو خسته نکن
چقدزندگی ممتاهلی خوبهههه مگه میشه با یار جان بد باشه جایی
با این که اولین زندگی خیلی را ناهمواره ولی خداروشکر تنمون سلامت این سه روزو که همسر جان نریض بود روزی هزار با واسه سلامتی همه دعا کرديم خداروشکر کردیم بآ آین که فقط یه ویروس بود
خدایا شکرت مواظبمون باش خیلی و دستمون بگیر
خداحافظ